تبليغاتX
سرافراز
سرافراز
حدیثی از امام رضا (ع )

عن الرّضا عليه السلام

لايكـون الْمُـؤمـن مُـؤمنـاً حتـى تكـون فيه ثلاثُ خصـال

ـ سنّة من ربّهـ وسنّة من نبيّه ـ و سنّة من وليّه فـَامّا السّنة مـِن رَبّه فكتمان سـرّه -

و امّـا السّنة من نبيّه فمـُداراة النّاس -

و امّـا السّنه مـن وليّه فـاصّبـر فـى الْبـأسـاء و الضّـرّاء -

امام رضا عليه السلام فرمود

مـومـن ، مـومـن واقعى نيست، مگـر آن كه سه خصلت در او بـاشــد -

سنتـى از پـروردگـارش و سنتـى از پيـامبـرش و سنتـى از امـامـش -

اما سنت پروردگارش، پـوشاندن راز  .

اما سنت پيغمبرش ، مدارا و نرم رفتارى با مردم .

اما سنت امامـش ،  صبر كردن در زمان تنگدستـى و پريشان حالى است .

اصـول كـافـى, ج 3,ص 339 و تحف العقـــول, ص 442

2 نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 16:27  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

یوسف (ع) نگاه نکرد که زنا نکرد......

روزی امام صادق (ع) رو به یکی از یارانش کرد و گفت : آیا می دانی که چرا یوسف (ع) در آن مکانی که زلیخا آنجا را خلوت کرده بود و التماسش می کرد که با او زنا کند ، اما یوسف با او زنا نکرد ؟ ! او گفت : نه .

 

و اما آن امام بزرگوار گفتند: یوسف (ع) در تمام آن مدتی که غلام و نوکردر  قصر   بود هیچگاه چشم به زلیخا ( نامحرم ) ندوخت …..

 

آری ، اگر آدمی در منجلاب فساد فرو می رود و هوای نفس او را بیچاره کرده به خاطر نگاه آلوده است .

 

در آخر:

 

خدایا ، خداوندا به ما یاری ده تا نگاه خود را کنترل کنیم.

                                                                                                    

G

2 نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 16:47  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

خوشا به حال صابرین
آیات زیر آیاتی بسیار آموزنده از سوره مبارکه بقره می باشد.

 

وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ۱۵۵


قطعاً همه شما را با چيزى از ترس‏، گرسنگى‏، و كاهش در مالها و جانها و ميوه‏ها، آزمايش مى‏كنيم‏؛ و بشارت ده به استقامت‏كنندگان‏!

الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ۱۵۶


آنها كه هر گاه مصيبتى به ايشان مى‏رسد، مى‏گويندما از آنِ خدائيم‏؛ و به سوى او بازمى‏گرديم‏!

2 نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 19:40  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

نماز باران

بنام خدا ،  همان خدایی که بر همه چیز تواناست

 

 

 

آری ، دیروز 19/1/1387مردم شیرازدر کنار گلگون کفنان شهرشان (شهدا) نماز باران خواندند من حقیر نیز به خود جرات دادم و در آن مکان نورانی شرکت کردم تا ادای تکلیف کرده باشم .آن جمع به علت مجاورت با گلزار شهدا و با آن اشکهایی که به علت سخنرانی حجت الاسلام علیرضا حدائق جاری گشت بسیار نورانی تر گردید .ولی آنچه مرا سوزاند آن بود که جمعیت گرچه باشکوه بود ولی به نسبت شهرمیلیونی ما کم بود .به هر حال بر اثر این قلیل توسل امروز20/1/1387پس از دو ماه بی بارانی بالاخره آسمان گریست . و باز این نوای ملکوتی در گوشم طنین انداز شد که " ان الله علی کل شی قدیر"

 

آری خدا بر هر چیزی تواناست.ولی تا قومی نخواهد سرنوشتش به سوی سعادت رقم نخواهد خورد.

2 نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 19:41  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

قرآن ، راهنمای قلوب
جزء 26 سوره الحجرات آيه 12

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است‏؛ و هرگز [در كار ديگران‏] تجسّس نكنيد؛ و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكند، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! [به يقين‏] همه شما از اين امر كراهت داريد؛ تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند توبه‏پذير و مهربان است!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 15:49  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

نور خدا

امروز صبح به گوشه ای خیره شده بودم و در حالی که سینه ام به درد آمده بود به خدای خویش می گفتم : ای خدای بزرگ مرا ازدست این دنیا نجات بده احساس می کنم که حب دنیا بین من و تو، ای آفریدگار بی همتا، ای مهربان ترین مهربانان و ای آنکه بر همه چیز توانایی........... فاصله انداخته . خدایا من بسیار تلاش می کنم که از حب دنیا دوری کنم اما به ناگاه خود را دنیا پرست می بینم .خدایا معجزه ای کن.....

و اما امروز عصر در حالی که هنوز در نبرد با دنیا احساس شکست می کردم ، یکی از تلاوتهای استاد عبد الباسط را در اینترنت سرچ کرده و پخش کردم .آنگاه دیدم که آرام آرام دلم آرام گرفت .چند دقیقه بعد با خودم گفتم ای دنیا من تورا سه طلاقه کردم .من ، هم می خواهم و هم می توانم تورا رها کنم .چرا که آرامش من در رهایی از تومی باشد .از آن لحظه که چند ساعتی بیشتر نمی گذرد احساس می کنم که به خدا نزدیک شده ام

و قدرت تسلط بر هوای نفس را به وضوح در خود احساس می کنم .

و آنقدر این حالت شیرین است که درجلوی چشمانم نوشته ام که :خدایا یاریم ده که این حالت نورانی را حفظ کنم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 19:23  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

رهایی از نادانی

خدایا به لوح و قلم سوگند           به راز وجود وعدم سوگند

به آشفته حالی که بر خاکت        زند بوسه ها دم به دم سوگند

به مرغ غریبی که در قفسی            غریبانه سر زیر پر دارد

به مرز فراترازاوج فلک               به پرواز مرغان نظر دارد

دور از ما کن                             چهره خودخواهی را

بر ما افشان                            پرتو آگاهی را

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 19:31  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

قلب تپنده

Asad abadi.fa

سيد صفدر عالمي پرهيزگار و دانشمندي پارساست که ساکنان کوچه سيدان، سالاري آن بزرگوار را پذيرفته و دل به فرمانش سپرده اند. سيد صفدر و همسرش (سکينه بيگم) که زني باسواد و آشنا بر آن بود همچون شوي خويش از تربيت خانوادگي و نجابت ذاتي برخودار بود. سيد جمال الدين در ماه شعبان 1254 ق (1217 ش) در چنين خانواده پاک وارسته اي پا به عرصه وجود نهاد.

تحصيلات:
سيد از پنج سالگي در نزد پدر و مادر آموزش قرآن را آغاز کرد و مقدمات عربي را طي سالهاي اول تحصيل بخوبي فرا گرفت. در سال 1264 ق، به همراه پدرش «سيد صفدر» وارد شهر قزوين مي شود و چهار سال در آنجا ماندگار مي گردد. وي با پشتکار و جديت در حوزه علميه اين شهر به درس و بحث پرداخت و علوم و فنون مختلف را با اشتياق ياد گرفت و در ادبيات عرب، منطق، فقه و اصول سرآمد همدرسان خود شد. سيد جمال الدين در سال 1266 ق به همراه پدر وارد تهران شد. در اين هنگام اميرکبير در سمت صدارت عظمي همچنان قدرت را در دست داشت. سيد در تهران تحصيلات خود را ادامه داد و نبوغ علمي و فضل و کمال سيد بسرعت فضاي شهر تهران را فرا گرفت.

هجرت به نجف:
سيد صفدر در مدت اقامت خود در تهران، به اسرار پيچيده اي که در روح و روان فرزند دلبندش نهفته بود، بيش از پيش پي برد. او جوان خود را در برخورد با عالمان بزرگ و مجتهدان بلند پايه، همانند دانشمندي زبردست و مطلع از رموز علوم يافت که زباني گويا و سخني نافذ داشت. بر اين اساس مصمم شد وي را به مرکز حوزه علوم و معارف اسلامي (نجف اشرف) ببرد و به درياي پرتلاطم علم شيخ انصاري (استاد بزرگوار خود او) وصل سازد.سيد در سال 1266 ق همراه پدر به قصد نجف اشرف از تهران حرکت مي کند. در آنجا به خدمت شيخ مرتضي انصاري مي رسد. وي چهار سال در خدمت آن عالم فرزانه مشغول تحصيل علوم اسلامي مي شود و در علوم تفسيري، حديث، فقه، اصول، کلام، منطق، فلسفه، رياضي، طب، تشريح، هيئت و نجوم به تحقيق مي پردازد و در تمام اين مدت مخارج سيد جمال الدين را شيخ انصاري به عهده مي گيرد و در نهايت درجات علمي او را تصديق و به فتوا دادن در امور شرعي اجازه اش مي فرمايد. اين در حالي بود که آوازه فراست و نبوغ سيد جمال، عالمان نجف، کربلا و سامرا به حيرت واداشته بود، تا اين که مورد حسد و کينه برخي نااهلان قرار گرفت و به توصيه استاد بزرگش، در سال 1270 ق روانه شهر بمبئي در هندوستان شد. 

سيد در هند و افغان:
وي در 16 سالگي به همراهي يکي از علماي مورد وثوق به هندوستان رفت. در مدت دو سال اقامت در آنجا و ضمن ملاقات با عالمان و روشنفکران و مشاهده زندگي مردم بخوبي دريافت که هندوستان يکسره در اختيار دولت انگليس است و کشور بريتانيا گرچه به اندازه يک ايالت هندوستان نيست و جمعيتش در مقايسه با جمعيت هندوستان ناچيز به شمار مي رود، توانسته است به آساني اين کشور پهناور را زير سلطه در آورد. از اين زمان بود که فعاليتهاي سياسي و اصلاحي سيد جمال الدين آغاز شد. او در ضمن شناسايي دشمن استعمارگر و بررسي جنبه هاي قوت و رمز موفقيتشان، به تجزيه و تحليل علل و منشأ ضعف و انحطاط مسلمين برآمد و در پي يافتن راه حلي کارآمد، شب و روز تلاش کرد.
او در سال 3ـ1272 ق (1234 ش) به قصد مکه و زيارت خانه خدا از هندوستان خارج شد. پس از زيارت خانه خدا به افغانستان رفت و حدود پنج تا 6 سال در آنجا اقامت کرد و دوباره به هندوستان بازگشت و با سخنرانيهاي آتشين به روشنگري مردم هندوستان بر ضد استعمار پير پرداخت. دولت انگليس بيش از اين نتوانست تماشاگر اين صحنه ها باشد لذا دستور اخراج وي از هند را صادر کرد. اين بود که سيد تصميم گرفت هندوستان را به سوي کشور مصر ترک گويد. 

حضور در مصر:
او در سال 1285 ق، از راه دريا وارد مصر شد و در مدرسه جامع الازهر با علماي بزرگ آن کشور ملاقات کرد و در اقامتگاه خود براي جوانان عرب کرسي درس برپا نمود و با سخنرانيهاي پرشور آنان را مجذوب خويش ساخت. ولي اين سفر چهل روز دوام نياورد زيرا حکم اخراج وي از سوي «خديو مصر» صادر شد و سيد به ناچار روانه اسلامبول شد. وقتي ترکان عثماني خبر آمدن سيد را شنيدند بسيار خوشحال شدند و دو شخصيت علمي و سياسي امپراتور عثماني «عالي پاشا» صدر اعظم و «فؤاد پادشا» به پيشواز سيد شتافتند و او را در دربار مورد تکريم و مشاور خويش قرار دادند. ولي چندي نگذشت که در اثر کج انديشي و ترس درباريان و حسادت «شيخ الاسلام»، سلطان عثماني دستور داد تا سيد مدتي را به خارج از اسلامبول سفر کند. از اين رو، وي در سال 1287 ق. به بهانه سفر سياحتي و مشاهده آثار باستاني بار ديگر وارد کشور مصر شد. در اين سفر، پس از ديداري که ميان سيد و رياض پاشا (رئيس دولت مصر) انجام پذيرفت، رياض پاشا سخت شيفته کمالات روحي و معنوي سيد شد و از او خواست تا در مص اقامت گزيند. سيدجمال الدين از اين فرصت طلايي استفاده جست و نخست در منزل جلسه درس و بحث براي جوانان دانشگاهي و طلاب پر شور تشکيل داد و سپس آن را به دانشگاه الازهر انتقال داد و شاگردان بسياري را مشتاق خويش ساخت. او علاوه بر اساتيد و دانشمندان بزرگ مصر با روشنفکران و مردم ارتباط برقرار مي کرد. حتي در قهوه خانه هاي مصر حاضر مي شد و افکار و انديشه هاي خود را براي مردم بيان مي داشت، به طوري که در طول چند سال اقامت در آن کشور توانست تحولات بزرگي را از نظر فرهنگي، سياسي و اجتماعي در اذهان مردم ايجاد کند.
ضمن رشد و آگاهي دادن به مردم، توطئه هاي پشت پرده دشمنان را برايشان معرفي کرد. تا اينکه در شب 17 رمضان 1299 توقيف و بار ديگر از اين کشور تبعيد گرديد پس از آن به مکه عزيمت کرد و با شخصيتهاي مهم اسلامي تماس برقرار ساخت. آنگاه به سوي کشور هند روانه گشت. سيد در پی توطئه های دشمنان اسلام خصوصا استعمار پير مرتب از اين کشور به آن کشور سفر می کرد. وی پس از تبعيد از مصر به هند رفته و برای چندمين بار از هند اخراج گرديد. بعد از آن به قلب اروپا پاريس رفت و مبارزات خود را در آنجا دنبال نمود و در آنجا بود که تبديل به يک چهره جهانی گشت. از عمده فعاليت های او در سال های تبعيد می توان به موارد زير اشاره کرد:
تاليف کتاب رد طبعيون تشکيل جمعيت سری عروه در حيدر آباد هند و تربيت جوانان شجاع و بزرگی همچون محمد اقبال، شوکت علی و محمد علی جناح، راه اندازی مجله عروه الوثقی، ديدار با ارنست رنان حکيم و مورخ مشهور فرانسوی و تغيير بسياری از عقايد او در باره اسلام و قرآن. ديدارهاي وي با «چرچيل»، «سردروندلف» و «لرد سالسبري» در مورد حل مسأله سودان. در اين ديدار رهبران سياسي از انگلستان پس از تعريف و تمجيد از وي، پادشاهي کشور سودان را به سيد پيشنهاد کردند. او بر آشفت و گفت:
«اين تکليف بسي شگفت انگيز است و اين کارها دليل ناداني در امور سياسي شماست. حضرت لرد اجازه دهيد که از شما سوالي نمايم. آيا سودان را مالک شده ايد که مي خواهيد مرا پادشاه آن کنيد؟! » 

بازگشت به وطن:
وي با هدف ايجاد مرکز خلافت اسلامي در جزيره العرب از پاريس به سوي قطيف رهسپار گشت. در اين ايام سيد توسط اعتماد السلطنه و حاج سياح محلاتي از طرف ناصرالدين شاه به تهران دعوت شد.
در روز 23 ربيع الاول 1304 ق وارد تهران شد و در منزل حاج امين الضرب براي خود مسکن گزيد، ولي ديري نپاييد که مورد ترس و وحشت و کينه شاه و اطرافيان قرار گرفت. شاه به طور محرمانه از حاجي امين الضرب خواست تا عذر مهمان خود را بخواهد! از طرفي سيد نيز که بنا به درخواست سياستمدار و روزنامه نگار روسي (کاتکوف) به مسکو دعوت شده بود، در نهم شعبان 1304 ق به آن کشور هجرت کرد. وي در آنجا دو سال اقامت گزيد و با رجال سياسي، نظامي و مذهبي روسيه ديدار و مذاکره نمود. يک روز تزار روسيه از وي خواست تا «شيخ الاسلامي» مسلمانان آن کشور را به عهده گيرد ولي سيد در جواب گفت: من خود را مدافع منافع تمام مسلمانان جهان مي دانم. علاوه سيد از تيرگي ميان دولت روس و انگليس استفاده مناسب کرد و افشاگريهاي وسيعي را بر ضد دولت بريتانيا در نشريات روسيه انجام داد که تا آن روز نظير نداشت. در اين زمان بود که ناصرالدين شاه بار ديگر از سيد براي آمدن به ايران و تصلاح وضع سياسي و اقتصادي کشور دعوت نمود.
سيد نخست وارد مذاکره با رجال سياسي روسيه شد و آنها را راضي کرد تا از امتيازاتي که در آن زمان مي خواستند از ايران بگيرند، دست بردارند. سپس در هفتم ربيع الثاني همان سال به ايران بازگشت تا کار اصلاحات را به طور جدي آغاز کند. ولي در اثر توطئه هاي پشت پرده استعمار پير (انگلستان)، زمينه بدبيني درباريان و شاه فراهم شد. هنوز شش ماه از حضور سيد در تهران نگذشته بود که از حکم اخراج خود آگاه گرديد. سيد به عنوان اعتراض به شهر ري (حرم حضرت عبدالعظيم حسني) عزيمت کرد و در آنجا اعلان تحصن نمود و با سخنرانيهاي پرشور، حرم را به دژي استوار مبدل ساخت. چندي بعد فشار سفارت بريتانيا فزوني يافت و ناصرالدين شاه حکم توقيف و اخراج وي را صادر کرد. وقتي دستخط شاه به دست «مختارخان» حاکم شهر ري رسيد، بي درنگ بيست نفر فراش فرستاد و سيد را از بست حرم حضرت عبدالعظيم بيرون آورده، در 28 جمادي الاولي 1308 ق. روانه غرب کشور کرد. 

غروب آفتاب:  
وي در نيمه اول شعبان همان سال وارد بصره شد. از آنجا نامه اي بسيار مهم و سرنوشت ساز به آيت الله ميرزاي شيرازي نوشت. آنگاه از عراق به سوي لندن حرکت کرد و در آنجا با شدت بيشتري اوضاع ناهنجار دربار ايران را در روزنامه هاي اروپايي افشا نمود و خطر استبداد داخلي و استعمار خارجي را بر ملل مشرق زمين توضيح داد. همچنين نامه هايي به سران قبايل و علماي برجسته عالم اسلام، از جمله نامه اي به علماي بزرگ ايران تحت عنوان «حمله القرآن» ارسال داشت و از خيانتها و بي لياقتي ناصرالدين شاه در اداره کشور پرده برداشت. او با ايجاد نشريه اي موسوم به «ضياء الخافقين»، به فعاليتهاي افشاگرانه خود شعاع بيشتري بخشيد تا اينکه دولت بريتانيا احساس خطر کرد و مانع از ادامه انتشار آن شد و خود سيد را نيز بشدت در تنگنا قرار داد.
در اين هنگام نامه «سلطان عبدالحميد» توسط «رستم پاشا» سفير عثماني در لندن مبني بر دعوت سيد جمال الدين به «آستانه» به منظور اصلاحات سياسي در کشور و حکومت عثماني به دست وي رسيد. از طرفي هم چون سيد از مدتها پيش به فکر ايجاد تقويت «جبهه متحد اسلامي» در مقابل استعمار غرب بريتانيا بود، به اين دعوت پاسخ مساعد داد و با آرماني بزرگ در سال 1310 ق. وارد مرکز خلافت اسلامي شد تا با تأسيس جبهه واحد اسلامي، عزت و شکوت از دست رفته مسلمانان جهان را به آنان بازگرداند. حدود چهار سال براي تحقيق اين هدف مقدس سرمايه گذاري کرد و نامه هاي بسياري به شخصيت هاي سياسي، مذهبي و فرهنگي جهان اسلام نوشت و آنها نيز استقبال خوبي از اين حرکت به عمل آوردند.
از اين سوي، سلطان عبدالحميد هم به خيال اينکه فردا خليفه مقتدر عالم اسلام خواهد شد با سيد جمال الدين همکاري مي کرد. ولي هنگامي که احساس کرد تخت و تاج وي نيز بايد فداي اين آرمان بزرگ بشود به بهانه هاي گوناگون مخالفت و کار شکنيها را شروع کرد. او راه چاره را در آن ديد که بايد کار سيد را يکسره کند و با يک ترفند شيطاني (مسمويت) آن دانشمند سلحشور را به شهادت برساند. سرانجام اين نقشه شوم در مورد سيد جمال الدين عملي گرديد و در 5 شوال سال 1314 ق. به ديدار محبوب خويش شتافت. پيکر پاک سيد با شور و احترام مردم در قبرستان «شيخ لرمزاري» در شهر بندري استانبول به خاک سپرده شد. 

در آيينه آثار:
با اينکه سيد جمال الدين اسد آبادي از ده سالگي همواره در سفر به سر برده و مشغول مبارزه بوده است، در هر زمان که فرصتي به دست مي آورد در امر تأليف و تصنيف تلاش کرده است. از اين رو آثار مکتوب اين مرد بزرگ را به دو دسته مي توان تقسيم کرد:
الف: آثاري در موضوعات مختلف که نام برخي از آنها به شرح زير است:
1ـ  تتمه البيان في تاريخ الافغان
2ـ القضا و القدر
3_ اسلام و علم
4_ نيجريه يا ناتوراليسم
5ـ الوحده الاسلاميه
6ـ الواردات في سر التجليات
ب: نامه ها، سخنرانيها، مقالات، مذاکرات و مصاحبه ها. که تعدادي از اينها با عناوين «مقالات جماليه»، «نامه هاي سيد جمال الدين»، «شرح حال و آثار سيد جمال الدين» يا در کتابهايي که پيرامون زندگي و آرمان سيد نوشته شده به چاپ رسيده است.
 
منبع: با اندکی تخلص از کتاب گلشن راز تهيه و تدوين جمعی از پژوهشگران حوزه علميه قم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 17:18  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

آرامگاه سعدی علیه الرحمه

جهان ای برادر نماند به کس                                     دل اندر جهان آفرین بند و بس

مکن تکیه بر ملک دنیا وپشت                                  که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاک                                  چه بر تخت مردن چه بر رو ی خاک

2 نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 17:21  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

حکایتی از گلستان سعدی
باب اول در عبرت پادشاهان

حکایت

در یکی از جنگها ،عده ای را اسیر کردند و نزد شاه آوردند.شاه فرمان داد که یکی از اسیران را اعدام کنند.اسیر که از زندگی نا امید شده بود ، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد.که گفته اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.

وقت ضرورت چو نماند گریز           دست بگیرد سر شمشیر تیز

ملک پرسید: این اسیر چه می گوید؟

یکی از وزیران نیک محضر گفت:همی گوید: والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس

ملک را رحمت آمدو از سر خون او درگذشت.وزیر دیگر که ضد او بود گفت:ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی از این سخن در هم آورد و گفت:آن دروغ پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی .

هر که شاه آن کند که او گوید            حیف باشد که جز نکو گوید

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 14:54  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

ای که دستت میرسد کاری بکن...

 

 

بس بگردید و بگردد روزگار                       دل به دنیا در نبندد هوشیار

 

ای که دستت می رسد کاری بکن                  پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

 

نام نیکو گر بماند ز آدمی                           به  کز او ماند سرای زرنگار

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 15:58  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

بهشت...

بهشت اقامتگاه ابدی مؤمنان و صالحان رستگار در جهان آخرت است و بهشتیان کسانی هستند که به تصریح قرآن، در ترازوی اعمال، کفه‌ی کارهای نیک‌شان از کفه‌ی بدی‌هاشان سنگین‌تر است. در قرآن مجید، بهشتیان به نام‌ها و صفت‌هایی همچون اصحاب الیمین و اصحاب الجنه خوانده می‌شوند.
بهشت معادل واژه «الجنّة» است و در قرآن مجید با این اسامی و اوصاف به کار رفته است:
جنة المأموی، جنّات المأوی، جنة النعیم، جنات الخلد، دار السلام، دارالمتقین، دار المقامة، عدن، الفردوس.

توصیف بهشت در سه سوره الرحمن، واقعه و دهر به صورت مفصل و در برخی از سوره های دیگر قرآن به صورت گذرا و مجمل بیان شده است و به بسیاری از نعمت های بهشتی همچون میوه‌ها و باغها و چشمه‌ساران و زنان پری‌رو با لباس‌های حریر و ... و نیز نعمت‌های معنوی همچون رضوان خداوند و ... اشاره گردیده است.
در اینکه آیا آن بهشت موعود، اکنون نیز موجود است یا نه، میان دانشمندان اسلامی اختلاف نظر است. اکثر دانشمندان معتقدند که بهشت هم اکنون وجود خارجی دارد و برای اثبات ادعای خود به ظواهر برخی از آیات استدلال می‌کنند.
در روایات مربوط به معراج و روایات دیگر نیز نشانه‌های روشنی از این موضوع دیده می‌شود. بنابراین می‌گویند بهشت در درون و باطن این جهان است اما برای ما قابل دید و درک نیست؛ به عبارت دیگر عالم آخرت و بهشت و دوزخ، بر این عالم احاطه دارد و این جهان همانند جنین در درون آن جهان قرار دارد.
آیات قرآن و روایات اسلامی دلالت دارد که بهشت نیز همانند جهنم، درهایی دارد.
امام باقر علیه السلام فرمود:
«بهشت دارای هشت در است که عرض هر در، به اندازه چهل سال راه است.»
و در قرآن آمده است که جهنم هفت در دارد.
شیخ صدوق، از علمای بزرگ شیعه، می‌نویسد:

اعتقاد ما درباره بهشت این است که بهشت دارالبقاء و دارالسلام است. مرگ و پیری، بیماری و ناخوشی، زوال و زمینگیری، غم، فقر و خستگی و فرسودگی در آن نیست.


 

درجات در بهشت

درجات در بهشت متفاوت است:
بعضی‌ از بهشتیان از تسبیح و تقدیس و تکبیر خداوند بهره‌مندند
بعضی از انواع خوردنی‌ها، آشامیدنی‌ها، میوه‌ها، لباس‌های زربفت، حریر و سندس و همنشینی با حور العین

منابع:
تفسیر نمونه المیزان؛ مجمع البیان؛ دایرةالمعارف الشیعه العامه، ج 7، ‌ص 36؛ قرآن پژوهی، ‌ص 572

2 نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 17:42  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

چرا؟...

"بنام پروردگار دانا و توانا"

 

چرا؟

 

گه گاهی با خودم می گویم چرا؟

 

با خود می گویم خداوندا چرا جهانی که می تواند در آن صلح و آرامش باشد عده ای از آن سوی کره خاکی می آیند و اینگونه آن را نا آرام می کنند و انسانهایی که به زندگی روزمره خویش مشغولند و با صلح و صفا زندگی می کنند را به یک باره به خاک و خون می کشند . آیا آنها می پندارند که همیشه در این عالمند؟

 

ای کاش می شد شخص یا گروهی که هدف آنها فقط و فقط ایجاد جهانی پر از عشق و صفا و همدلی بود و ایجاد بهشتی در همین دنیا ، با تمام و جود به پا می خواستند و جلوی خونریزان عالم را می گرفتند و به آنها می آموختند که با صلح و صفا و همدلی نیز می توان در اوج لذت و شادی زندگی کرد.

 

فقط با این تفاوت که و قتی در هیچ جای عا لم اثری از ظلم و خونریزی نباشد شا دیها فقط مخصوص عده خاصی نمی شود و شادیهای خدادادی این عالم بین تک تک عالمیان تقسیم می شود.

 

باشد که به یاری خداوند یگانه شاهد چنین عالمی باشیم.

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 17:35  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

حسین(ع)

باز این چه شورش است                               که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه                                 عزا و چه ماتم است

2 نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 16:52  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

دعوت به اسلام...

پيام امام خميني (ره) به گورباچف (1367 شمسي)

 در دي ماه سال 1367 در پي تحولاتي که با روي کار آمدن گورباچف در جهان کمونيسم بوجود آمد. امام خميني (ره) هيأتي را به سرپرستي آيت الله جوادي آملي به مسکو اعزام داشتند تا پيام کتبي ايشان را به گورباچف ارائه دهند و جهان کمونيسم را دعوت به پذيرش اسلام نمايند.

 

                                                          بسم الله الرحمن الرحيم

 

 جناب آقاي گورباچف صدر هيأت رئيسه اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي با اميد خوشبختي و سعادت  براي شما و ملت شوروي از آنجا که پس از روي کار آمدن شما چنين احساس ميشود که جناب عالي در تحصيل حوادث سياسي جهان خصوصاً در رابطه با مسائل شوروي در دور جديدي از بازنگري و تحول و برخورد قرار گرفته ايد و جسارت و گستاخي شما در برخورد با واقعيات جهان چه بسا منشأ تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلي حاکم بر جهان گردد، لازم ديدم نکاتي را يادآور شوم هر چند ممکن است حيطه تفکر و تصميمات جديد شما تنها روشي براي حل معضلات حزبي و در کنار آن حل پاره اي از مشکلات مردمتان باشد ولي به همين اندازه هم شهامت تجديد نظر در مورد مکتبي که ساليان سال فرزندان انقلابي جهان را در حصارهاي آهنين زنداني نموده بود، قابل ستايش است. و اگر به فراتر از اين مقدار فکر مي کنيد اولين مسئله اي که مطمئناًً باعث موفقيت شما خواهد شد اين است سياست اسلاف خود داير بر خدا زدايي و دين زدايي از جامعه که تحقيقا بزرگترين و بالاترين ضربه را بر پيکر مردم کشور شوروي وارد کرده است، تجديد نظر نماييد و بدانيد که برخورد واقعي با قضاياي جهان جز از اين طريق ميسر نيست.

البته ممکن است از شيوه هاي نا صحيح و عملکردهاي غلط قدرتمندان پيشين کمونيسم در زمينه اقتصاد، باغ سبز دنياي غرب را بنمايد ولي حقيقت جاي ديگر است. شما اگر بخواهيد در اين مقطع تنها گره هاي کور اقتصادي سوسياليسم و کمونيسم را با پناه بردن به کانون سرمايه داري غرب حل کنيد نه تنها دردي از جامعه خويش را دوا نکرده ايد که ديگران بايد بيايند  و اشتباهات شما را جبران کنند. چرا که امروز اگر ماركسيسم در روش هاي اقتصادي و اجتماعي به بن بست رسيده است دنياي غرب هم در همين مسائل – البته به شکل ديگر- و نيز در مسائل ديگر گرفتار حادثه است.

جناب آقاي گورباچف!

بايد به حقيقت رو آورد؛ مشکل اصلي كشور شما مسأله مالکيت و اقتصاد و آزادي نيست. مشکل شما عدم اعتقاد واقعي به خداست، همان مشکلي که غرب را هم به ابتذال و بن بست کشيده و يا خواهد کشيد. مشکل اصلي شما مبارزه طولاني و بيهوده با خدا و مبدأ هستي و آفرينش است.

جناب آقاي گورباچف!

براي همه روشن است که از اين پس کمونيسم را بايد در موزه هاي تاريخ سياسي جهان جستجو کرد، چرا که مارکسيسم جوابگوي هيچ نيازي از نيازهاي واقعي انسان نيست چرا که مکتبي است مادي و با ماديت نمي توان بشريت را از بحران عدم اعتقاد به معنويت که اساسي ترين درد جامعه بشري در غرب و شرق است، به در آورد.

حضرت آقاي گورباچف!

ممکن است شما اثباتا در بعضي جهات به مارکسيسم پشت نکرده باشيد و از اين پس هم در مصاحبه ها اعتقاد کامل خودتان را به آن ابراز کنيد، ولي خود ميدانيد که ثبوتاً اين گونه نيست. رهبر چين اولين ضربه را به کمونيسم زد و شما دومين و علي الظاهر آخرين ضربه را بر پيکر آن نواختيد. امروز ديگر چيزي با نام کمونيسم در جهان نداريم ولي از شما جداً ميخواهم که در شکستن ديوارهاي خيالات مارکسيسم گرفتار زندان غرب و شيطان بزرگ نشويد. اميدوارم افتخار واقعي اين مطلب را پيدا کنيد که آخرين لايه هاي پوسيده هفتاد سال کژي جهان کمونيسم را از چهره تاريخ و کشور خود بزداييد. امروز ديگردولت هاي همسو با شما که دلشان براي  وطنشان  و مردمشان مي طپد، هرگز حاضر نخواهند شد بيش از اين منافع زيرزميني و رو زميني کشورشان را براي اثبات موفقيت کمونيسم – که صداي شکستن استخوانهايش هم به گوش فرزندانشان رسيده است – مصرف کنند.

آقاي گورباچف!

وقتي از گلدسته هاي مساجد بعضي از جمهوري هاي شما پس از هفتاد سال بانک الله اکبر و شهادت به رسالت حضرت ختمي مرتبت صلي الله عليه و آله و سلم به گوش رسيد تمامي طرفداران اسلام ناب محمدي (ص) را از شوق به گريه انداخت، لذا لازم دانستم اين موضوع را به شما گوشزد کنم که بار ديگر به دو جهان بيني مادي و الهي بينديشيد. ماديون معيار شناخت در جهان بيني خود را حس دانسته و چيزي که محسوس نباشد، از قلمرو علم بيرون ميدانند و هستي را همتاي ماده دانسته و چيزي را که ماده ندارد، موجود نمي دانند.

قهراً جهان غيب مانند وجود خداوند تعالي و وحي و نبوت و قيامت را يکسره افسانه مي دانند. در حالي که معيار شناخت در جهان بيني الهي اعم از حس و عقل ميباشد و چيزي که معقول باشد، داخل در قلمرو علم مي باشد گرچه محسوس نباشد. لذا هستي اعم از غيب و شهادت است و چيزي که ماده ندارد مي تواند موجود باشد و همانطور که موجود مادي به مجرد استناد دارد، شناخت حسي نيز به شناخت عقلي متکي است.

قرآن مجيد اساس تفکر مادي را نقد ميکند و به آنان که بر اين پندارند که خدا نيست وگرنه ديده مي شد (لن نومن لک حتي نري الله جهرت) ميفرمايد: (لاندر که الابصار و هو يدرک الابصار و هو الطيف الخبير). از قرآن عزيز و کريم و استدلالات آن در موارد وحي و نبوت و قيامت بگذريم که از نظر شما اول بحث است. اصولاً ميل نداشتيم شما را در پيچ و تاب مسائل فلاسفه اسلامي بيندازيم. فقط به يکي دو مثال ساده و فطري و وجداني که سياسيون هم ميتوانند ازآن بهره ببرند بسنده مي کنيم: اين از بديهيات است که ماده و جسم هرچه باشد از خود بي خبر است. يک مجسمه سنگي يا مجسمه مادي انسان هر طرف آن از طرف ديگرش محجوب است، در صورتي که به عيان مي بينيم که انسان و حيوان از همه اطراف خود آگاه است؛ ميداند کجاست، در محيطش چه مي گذرد، در جهان چه غوغايي است. پس در حيوان و انسان چيز ديگري است که فوق ماده است و از عالم ماده جدا است و با مردن ماده نمي ميرند و باقي است. انسان در فطرت خود هر کمالي را بطور مطلق ميخواهد و شما خوب ميدانيد که انسان ميخواهد قدرت مطلق جهان باشد و به هيچ قدرتي که ناقص است دل نبسته است. اگر عالم را در اختيار داشته باشد و گفته شود جهان ديگري هم هست فطرتاً مايل است آن جهان را هم در اختيار داشته باشد. انسان هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگري هم هست، فطرتاً مايل است آن علوم را هم بياموزد. پس قدرت مطلق و علم مطلق بايد باشد تا آدمي دل به آن ببندد؛ آن خداوند متعال است که همه  به آن متوجهيم گرچه خود ندانيم. انسان ميخواهد به حق مطلق برسد تا فاني در خدا شود. اصولاً اشتياق به زندگي ابدي در نهاد هر انساني نشانه وجود جهان جاويد و مصون از مرگ است.

 اگر جناب عالي ميل داشته باشيد در اين زمينه ها تحقيق کنيد مي توانيد دستور دهيد که صاحبان اين گونه علوم علاوه بر کتب فلاسفه غرب، در اين زمينه ها به نوشته هاي فارابي و بوعلي سينا (رحمت الله عليهما) در حکمت منشأ مراجعه کنند تا روشن شود که قانون عليت و معلوليت  که هر گونه شناختي بر آن استوار است، معقول است نه محسوس، و ادراک معاني کلي و نيز قوانين کلي که هرگونه استدلال بر آن تکيه دارد معقول است نه محسوس. و  نيز به کتابهاي سهروردي (رحمت الله عليه) در حکمت اشراق مراجعه نموده و براي جنابعالي مشخص کنند که جسم هر موجود مادي ديگر، به نور صرف که منزه از حس مي باشد نيازمند است و ادراک شهودي ذات انسان از حقيقت خويش مبرا از پديده حسي است. و از اساتيد بزرگ بخواهيد تا به حکمت متعاليه صدر المتألهين (رضوان الله تعالي عليه و حشرت الله مع النبيين و الصالحين) مراجعه نمايند تا معلوم گردد که حقيقت علم همانا وجودي است مجرد از ماده و هرگونه انديشه از ماده منزه است و به احکام ماده محکوم نخواهد شد.

ديگر شما را خسته نميکنم و از کتب عرفا و بخصوص محيي الدين بن عربي نام نمي برم که اگر خواستيد از مباحث اين بزرگ مرد مطلع گرديد، تني چند از خبرگان تيزهوش خود را که در اين گونه مسائل قوياً دست دارند، راهي قم گردانيد تا پس از چند سالي با توکل به خدا از عمق لطيف باريکتر از موي منازل معرفت آگاه گردند که بدون اين سفر آگاهي از آن امکان ندارد.

جناب آقاي گورباچف!

اکنون بعد از ذکر اين مسائل و مقدمات از شما مي خواهم درباره اسلام به صورت جدي تحقيق و تفحص کنيد و اين نه به خاطر نياز اسلام و مسلمين به شما، که به جهت  ارزشهاي والا و جهان شمول اسلام است که ميتواند وسيله راحتي و نجات همه ملتها باشد و گره مشکلات اساسي بشريت را باز نمايد. نگرش جدي به اسلام ممکن است شما را براي هميشه از مساله افغانستان و مسائلي از اين قبيل در جهان نجات دهد. ما مسلمانان جهان را مانند مسلمانان کشور خود دانسته و هميشه خود را در سرنوشت آنان شريک ميدانيم.

با آزادي نسبي مراسم مذهبي در بعضي از جمهوريهاي شوروي، نشان داديد که ديگر اينگونه فکر نمي كنيد که مذهب مخدر جامعه است. راستي مذهبي که ايران را در مقابل ابر قدرتها چون کوه استوار کرده است مخدر جامعه است؟! آيا مذهبي که طالب اجراي عدالت در جهان و خواهان آزادي انسان از قيود مادي و معنوي است مخدر جامعه است؟! آري مذهبي که وسيله شود تا سرمايه هاي مادي و معنوي کشورهاي اسلامي و غير اسلامي در اختيار ابر قدرتها و قدرتها قرار گيرد و بر سر مردم فرياد کشد که دين از سياست جداست، مخدر جامعه است. ولي اين ديگر مذهب واقعي نيست بلکه مذهبي است که مردم ما آن را مذهب آمريکايي مي نامند.

در خاتمه صريحاً اعلام مي كنم که جمهوري اسلامي ايران به عنوان بزرگترين و قدرتمندترين پايگاه جهان اسلام به راحتي ميتواند خلا اعتقادي نظام شما را پر نمايد و در هر صورت کشور ما همچون گذشته به حسن همجواري و روابط متقابل معتقد است و آن را محترم مي شمارد.

 

 و السلام علي من اتبع الهدي

روح الله الموسوي الخميني

2 نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 16:31  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

صدام اعدام شد...

امروز9/10/1385 وقتی وارداینترنت شدم اولین عنوان اکثر سایتهای مهم جهان این موضوع بود که :"صدام اعدام شد"

صدام درروستایی نزدیک به منطقه تکریت که هنوز هم نسبتا منطقه ای فقیر نشین است به دنیا آمد .و در سنین جوانی وارد ارتش شد .اما متاسفانه به جای آن که در ارتش به فکر خدمت به کشور خود باشد وارد گروه و حزبی شد که او را از راه خدا و حزب الله دور کرد و سرانجامی چنین خار و ننگین را برای خود و حتی کشورش که به خاطر او زیر پای بیگانگان (کفار)به خاک و خون کشیده شده به بار آورد.

 

2 نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 20:28  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

باز هم چهره دشمنان ایران عزیز به صورتی دیگر بر جهان و جهانیان آشکار شد...

آری ، دیشب (جمعه ۱۷/۹/۱۳۸۵)در مسابقه تکواندو ای که بین مهدی بی باک و یک حریف خارجی برگزار شد در مقابل چشم جهانیان در حالی که تکواندو کار ایرانی برنده بود اما داوران ، حریف او که شکست خورده بود را برنده اعلام کردند و مدال طلا را به مهدی ندادند.

2 نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 15:32  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

بیا تا گل بر افشانیم...

بیا تاگل برافشانیم و می در ساغر اندازیم            فلک را سخت بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزدکه خون عاشقان ریزد            من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 15:45  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

2 نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 17:0  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

سینا زارعی مداح نوجوان شیرازی

2 نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 20:48  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

وقتی صلح و صفا می شود ، جنگ و خونریزی چرا؟!
 زمین خدا را به خطر انداخته

 

بوش ، این ماجرا جوی آمریکایی با این همه قدرت و ثروتی که در دست دارد به جای آنکه بشریت را با یک رهبری پاک ، عادلانه و مقتدرانه به سوی پاکی و سلامت سوق دهدو صلح و آرامش و دوستی را در میان تمامی ملل برقرار سازد، کل کره زمین را به بازی گرفته و آن را به خطر انداخته است.

2 نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 15:53  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

رئیس جمهور مردمی
            

 

                                                                          

     

 

   

 

                                                         

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 17:19  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

نوا
2 نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 18:55  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

روايتى آموزنده در مسأله ى حجت حق بر بندگان

عبد الاعلى مولى آل سام مى گويد از حضرت صادق (عليه السلام) شنيدم ، مى فرمودند :

در قيامت زنى زيبا چهره را كه به خاطر زيباييش در دنيا دچار فتنه و فساد  شده را به دادگاه الهى مى آورند ، مى گويد : پروردگارا ! مرا زيبا آفريدى تا جايى كه به خاطر زيباييم برخورد كردم به آنچه كه برخورد كردم ، در آن هنگام حضرت مريم (عليها السلام)را مى آورند و در جواب آن زن گفته مى شود : تو نيكوترى يا مريم ؟ ما مريم را نيكو آفريديم ولى خود را از فتنه حفظ كرد ! جوانى نيكو صورت را مى آورند كه در دنيا محض زيبايى چهره و اندامش دچار فتنه شد ، عرضه مى دارد : خداوندا ! به من چهره ى زيبا دادى تا جايى كه ديدم از زنان آنچه را ديدم . در آن وقت يوسف را مى آورند و در پاسخ آن جوان گفته مى شود : تو زيباترى يا يوسف ؟ ما يوسف را زيبا آفريديم ولى او به خاطر زيباييش دچار فتنه نشد . مبتلا به بلا را مى آورند كه به خاطر بلايش و صبر نكردنش گرفتار فتنه شد ، مى گويد : خداوندا ! بلا را بر من سخت گرفتى ، من هم تاب و طاقتم را از دست دادم و دچار فتنه شدم . ايوب (عليه السلام) را مى آورند و به شخص بلا كشيده مى گويند : بلاى تو شديدتر بود يا ايوب ؟ او به بلا دچار شد ، ولى گرفتار فتنه نشد!

2 نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 15:44  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

خورشید خراسان

اي عصمت هشتم! کوچه هاي نيشابور، هنوز بوي کلام عطرآگين تو را دارد.

 

هر روز که خورشيد خراسان، سينه ريز زرينش را از شوق مي درد و انبوه دانه هاي طلايي اش از فراز آسمان بر حَرَمت مي پاشد، کبوتر دل، بهانه کنان به سوي حرم تو پر مي کشد؛ همان کبوتري که هر روز، به سوي دانه هاي مِهري مي رود که برايش مي پاشي.

هواي صحن و سراي تو، پُر از زمزمه است و آسمان آکنده از ذرات لطيف حضوري است که چهره زائران خسته را مي نوازد.

در بارگاه تو، هيچ کس غريب نيست. سلام بر تو اي آشناي غريب!

سلام بر تو، که طوس با آمدنت مدينه ايمان شد. و ما هر روز، در «مشهد» عاشقان، نگاهمان را به نگاه تو پيوند مي زنيم.

هر سحر، به کوچه هاي ايوان نگاه روشنت کوچ مي کنيم و چون پرنده اي غريب، به گوشه حَرَمت پناه مي بريم.

هر روز، در سايه سار مزارت مويه کنان، شانه هاي خسته مان را مي لرزانيم.

هر شب، فانوس اشک هامان را روشن مي کنيم و دست هاي عاطفه مان را به دامان پر مهر و محبت تو مي آويزيم.

 

 

2 نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 17:49  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

ماه رمضان....

درباره ماه رمضان

رمضان اسمى از اسماء الهى مى‏باشد و نبايست‏به تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئيم، رمضان آمد يا رفت، بلكه بايد گفت ماه رمضان آمد، يعنى ماه را بايد به اسم اضافه نمود، در اين رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) گوش فرا مى‏دهيم.

رمضان از اسماء الله است

هشام بن سالم نقل روايت مى‏نمايد و مى‏گويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم.

فقال عليه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم من اسماء الله عز و جل لا يجيى و لا يذهب و انما يجيى‏ء و يذهب الزائل و لكن قولوا شهر رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فيه القرآن، جعله الله تعالى مثلا و عيدا و كقوله تعالى فى عيسى بن مريم (عليهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل. (1)

امام عليه السلام فرمود: نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمى‏رود و نمى‏آيد كه شى‏ء زائل و نابود شدنى مى‏رود و مى‏آيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مى‏باشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايت‏شده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان‏» (2) شما به راستى نمى‏دانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است).

واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن

رمضان از مصدر «رمض‏» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژه‏اى براستى از دقت نظر و لطافت‏خاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مى‏باشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان.

و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مى‏گدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است.

در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنه‏تر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمى‏كند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مى‏دارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مى‏گيرد و مى‏گويد:

آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد

اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده.

2 نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 15:52  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

شفا یافتگان
یا ضامن آهو 

شفايافته: سميه ملايى بالاخانه
12 ساله ، اهل زابل ، روستاى بالاخانه
تاريخ شفا: نهم مهرماه 1373
بيمارى: فلج هر دو پا


گفتم ويلچرم را نفروش، مى خوام داشته باشمش.
پدر نگاهش را به طرف من چرخاند، دستى به سرم كشيد، آهى از دل كند و گفت روزهاى سختى رو گذرونديم دخترم، من و تو مادرت.
آه مادرم ... چقدر دلم برايش تنگ شده است.
يك هفته است او را نديده ام، اما گويى سالهاست از او دورم.
اگر مى توانستم پرواز كنم اين فاصله را طى مى كردم.
بال مى كشيدم و خودم را به مادرم مى رساندم اين خبر شاد را به او مى دادم و مى گفتم: مادر ديگه نمى خواد دور از چشم من گريه كنى .
ديگه نمى خواد وقتى كه خوابم، كنار بسترم بنشينى و پاهاى خشكيده مو ببوسى ، حالا شفا گرفتم مادر، حالا مى تونم راه برم، بدوم، بازى كنم و شادباشم.
شوق عجيبى داشتم، شوق يك پرواز، يك عروج.
مى خواهم حداكثر استفاده را از سلامت پاهايم ببرم كاش آن لحظات نورانى ، آن زمان روحانى بيشتر طول مى كشيد كاش زمان مى ايستاد و من در خلأ آن خلسه عاشقانه، لحظاتى چند شناور و گم مى شدم.
وقتى آقا آمدند عطر وجودشان همه فضا را پر كرد و مشامم و نوازش داد.
دستى پر نور از آستين سبزشان بيرون آمد و به نوازش بر سر و صورتم كشيده شد.
داغ شدم انگار خورشيد به زمين آمده بود و از نزديك بر من مى تابيد.
حرارت آن دست نورانى بر سر و صورتم روييد و تمامى وجودم را پر كرد حتى پاهايم جان گرفته بود و از حرارت آن دست خورشيدى داغ شده بود.
آقاى سبز پوش نگاهش را كه همه نور بود به من دوختند و پرسيدند: به زيارت من آمده اى ؟ بى اختيار جواب دادم: بله آقا، به زيارت شما آمده ام، به پابوس و شفا خواهى از شما.
مهربانانه پرسيدند: چه حاجتى دارى دخترم؟ اشاره اى به پاهاى خشكيده و لمسم كردم وگفتم: پاهايم آقا، پاهايم خشكيده اند، مثل يك تكه چوب، شفا مى خواهم آقا!
لبخندى بر لبانشان نشست؛ لبخندى كه پر ستاره بود، خورشيدى بود، آبى بود، آسمانى بود، مثل آسمان آبى شبهاى زابل پر ستاره بود. هيچ وقت لبخندى بدان زيبايى نديده بودم.
گفتند: از راه دور آمده اى، خسته اى، بخواب
آرام بخواب صبح كه از خواب بيدار شدى شفايت را گرفته اى و پاهايت سالم خواهند بود.
يك بار ديگر دست مباركشان را روى صورتم كشيدند و چشمانم را بستند، بخواب رفتم.
صداى اذانى از دور شنيده مى شد و صداى نقاره خانه مى آمد.
صداهايى قاطى با همهمه و صلوات به گوشم مى رسيد: گويى آقا به ديدنش اومدن، چهره اش نوارنى شدهـنور ديدار آقاست.
نگاه كنيد پاهاى فلجش داره تكون مى خوره، به حتم مورد عنايت آقا قرار گرفته، آره شفا يافته، شفا يافته ...
چشمهايم را باز كردم، نقاره خانه همچنان مى نواخت، صداى مؤذن از گلدسته ها مى آمد، صبح آمده بود؛ صبح نويد، صبح اميد، صبحى كه وعده اش را آقا به من داده بود، جمعيت زيادى گردم را گرفته بودند پدر در كنارم در پهلوى ضريح امام بر زمين افتاده بود و با صداى بلند مى گريست.ـ
سجده شكر به جاى مى آورد و خدا را سپاس مى گفت.
پس حقيقت داشت؟ من شفا گرفته ام؟ باورم نمى شد آن خواب آن رؤياى شيرين با آن ديدار روحانى واقعيت داشت، من به ديدار آقا رسيده بودم.
حال زنها گردم را گرفته بودند و چادرهاى سياهشان حجابى شده بود بين من و مردم، لباسهايم به تبرّك تكه تكه شد، هزار تكه شد، بعد دستهايى به سويم بال گشودند، آغوشهايى از محبت به سر و رويم گشوده شد خود را در بغل هزاران مادر ديدم.
اى كاش مادر خودم هم مى بود و اين لحظات عاشقانه را از نزديك مى ديد.
به زابل كه رسيديم، همين كه از اتوبوس پياده شديم ، پدر ويلچر را از باز اتوبوس پايين آورد از من خواست بر آن بنشينم، با تعجب گفتم من كه سالمم.
با مهربانى گفت: مادرت كه اينو نمى دونه و ممكنه از ديدن تو شوكه بشه و خداى نكرده سكته كنه، وقتى كه به خونه رسيديم آروم آروم ماجرا رو براش تعريف مى كنيم، بعد مى تونى ويلچر رو براى هميشه كنار بگذارى.
قبول كردم و دوباره بر ويلچر نشستم، از اين كه ماهها زندانى اين ويلچر بودم نسبت به آن احساس بدى داشتم، در دل آروز مى كردم هيچ كس دچار اين زندان نشود.
به كوچه منزلمان نزديك مى شديم و تپش قلبم بيشتر مى شد، نمى دانستم وقتى مادر را ببينم چه حالى پيدا خواهم كرد؟ آيا طاقت خواهم آورد كه بر ويلچر آرام بگيرم و شاهد اشك ريختن او باشم؟ نه به حتم از جا بر خواهم خواست تا پيش قدمهايش خواهم دويد، خود را به پاهايش خواهم انداخت و از او عاجزانه خواهم خواست كه ديگر گريه نكند و پنهانى اشك نريزد.
آخرين پيچ خيابان را كه پشت سر گذاشتيم به كوچه منزلمان رسيديم، همان كوچه تنگ و پر ماجرا، كوچه آشنا و پر يادو خاطره كودكى .
آن روزها كه سالم بودم و همراه و همبازى با ديگر دختران محله در اين كوچه دنبال هم مى دويديم و شادى هايمان را با هم تقسيم مى كرديم.
به داخل كوچه پيچيديم، بچه ها در حال بازى بودند به دنبال هم مى دويدند و چقدر شاد بودند. پدر ايستاد، به بچه ها نگاه كرد من نيز لحظه اى بازى و شادى آنها را به چشم كشيدم. به ياد روزهايى افتادم كه با حسرت از پس پنجره به آنها مى نگريستم و مى گريستم. آن روزهايى كه خانه دلم سراى غم بود. بچه ها تا مرا ديدند دست از بازى كشيدند، هميشه با ديدن من بازى را رها مى كردند و در گوشه اى مى ايستادند تا من از برابرشان بگذرم، هيچ وقت در برابر نگاه من بازى نمى كردند، شايد دلشان به حال من مى سوخت.
حالا هم نگاهشان پر از ترحم و اندوه بود. به آنها گفتم نزد طبيبى مى روم كه طبابتش خدايى است اگر از نزد اين طبيب نااميد برگردم ديگر هيچ اميدى به سلامت نخواهم داشت. حالا آنها مرا مى ديدند كه بر ويلچر نشسته ام، پس ديگر هيچ اميدى به بهبودى من نداشتند.
سيمين حيرت زده جلو آمده و در برابر نگاه من ايستاد و گفت: پس تو شفا نگرفتى ؟ لبخندى زدم و گفتم: با دعاى خير شما چرا، ولى ... هنوز حرفم تمام نشده بود كه مادر از منزل بيرون دويد تا مرا نشسته بر ويلچر ديد فرياد كشيد و گريست.
سيمين پرسيد: ولى چى ؟ مادر جلو آمد در حالى كه نگاهش پر از گريه بود، طاقت ديدن آن چشمهاى بارانى را نداشتم، دوست داشتم از جا برخيزم خود را به آغوشش بياندازم و با فرياد بگويم: ديگه بسه مادر، گريه بس، لبخند بزن و شادى كن، دخترت شفا گرفته، حالا من مى تونم روى پاهاى خودم بايستم، بدوم و بازى كنم، مى تونم تو كارهاى خونه كمكت كنم.
سيمين پرسيد: بگو سميه چه اتفاقى برايت رخ داده؟ خوب شدى يا نه؟ نگاهم را از مادر چرخاندم تا چهره غمگين سمين، و پرسيدم: داشتين چى بازى مى كردين؟ گفت قايم باشك بازى ، گفتم: كى گرگه؟ گفت هر كسى تازه بياد به بازى.
با خنده گفتم: اين دفعه رو كور خوندى ، اين دفعه ديگه من گرگ نيستم از جا برخاستم و با فرياد گرفتم اين دفعه من شيرم، شير شير بچه ها با صداى بلند هلهله كشيدند، مادر نگاهش مات به پاهاى ايستاده من ماند.
هنوز باورش نبود، تكيه اش را به ديوار داد و آرام زمزمه كرد: يا امام رضا! يا ضامن آهو! اى خداى بزرگ! شكر، شكر.
پدر در نگاه مات مادر خنديد.
بچه ها دورم را گرفته بودند و يكصدا آواز مى خواندند، آوازى شادى و سرور ...

منبع:       http://imamreza.net/per/
2 نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 15:34  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

آسایش بزرگ

آسایش بزرگان

شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست

برای خاطر بیچارگان نیاسودن

بکاخ دهر که آلایش است بنیادش مقیم گشتن و دامان خود نیالودن
همی ز عادت و کردار زشت کم کردن هماره بر صفت و خوی نیک افزودن
ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن برای خدمت تن، روح را نفرسودن
برون شدن ز خرابات زندگی هشیار ز خود نرفتن و پیمانه‌ای نپیمودن
رهی که گمرهیش در پی است نسپردن دریکه فتنه‌اش اندر پس است نگشودن

2 نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 20:24  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

سرو ابرقو
عجایب خلقت در ایران

یکی از عجایب خلقت در کشور ما ایران درخت سرو کهنسالی است  که در شهر ابرقوی یزد قرار دارد و عمر این درخت بیش از ۴۰۰۰   سال می باشد .

2 نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 16:14  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

پروین اعتصامی

یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی


یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را
اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی که گردونها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را
چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را
مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را
به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را
ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را
دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را
متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را
بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را
حقیقت را نخواهی دید جز با دیده‌ی معنی نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را
بزرگانی که بر شالوده‌ی جان ساختند ایوان خریداری نکردند این سرای استخوانی را
اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را
بمهمانخانه‌ی آز و هوی جز لاشه چیزی نیست برای لاشخواران واگذار این میهمانی را
بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را
ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را
نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد نهانی شحنه‌ای میباید این دزد نهانی را
چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را
تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده اگر در کار می‌بستیم روزی کاردانی را
هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را
بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را
2 نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 17:56  توسط عاشق قلبهای تپنده  | 

 
New Page 1 كدهاي خفن جاوا اسكريپت

A Simple Rollover